«خدا یک مفهوم است»
یک غزل می خواهم اما این دلم آماده نیست
یک غزل گفتن همینجوری که آخر ساده نیست
یک غزل گفتن دلی میخواهد همچون شیشه صاف
راه حلش هم بتونه کاری و سنباده نیست
گفتن بیتی غزل یک سینه می خواهد فراخ
کار این غم پیشه های خسته و وا داده نیست
خوب دیدن شرط عشق است ، عاشقی مبنای شعر
صحبت از زیبا و زشت و جنس نر یا ماده نیست
توی این دنیا که شاید تازگی ها کهنه است
هر کسی عادت کند کم کم که فوق العاده نیست
ای که باور کرده ای مستی بیا رو راست باش
آنچه نوشیدی نه مِی بود ، این چه داری باده نیست
هر چقدر افسارش اندازی نمی گردد مهار
چارۀ خُلق سگی ای بی خبر قلاده نیست
گِل اگر دیدی کسی آزادگی را جار زد
من ضمانت می دهم آن مدعی آزاده نیست
علی رحیمی«گِل»
برچسبها: یک غزل
